تبليغاتX
مهر ایرانی
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها ج: جسارت برای ادامه زیستن چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه ح: حق شناسی برای تزكیه نفس خ: خودداری برای تمرین استقامت د: دور اندیشی برای تحول تاریخ ‌ذ: ذكر گوپی برای اخلاص عمل ر: رضایت مندی برای احساس شعف ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها س: سخاوت برای گشایش كار ها ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج ص: صداقت برای بقای دوستی ض: ضمانت برای پایبندی به عهد ط: طا قت برای تحمل شكست ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها غ: غیرت برای بقای انسانیت ف: فداكاری برای قلب های درد مند ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق گ: گذشت برای پالایش احساس ل: لیاقت برای تحقق امید ها م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترك
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:33  توسط ستاره | 
می خواستم یه مطلبی در مورد آب واستون بگم می تونید باور کنید می تونید نکنید . هممون می دونیم که احساس ها و عواطف مخصوص موجودات جاندار هست می ذونیم که موجودات زنده نصبت به اتفاقات و عمل های دور و اطرافشون عکس العمل نشون میدن . ولی تا حالا شنیده بودین که اب هم همین خاصیت رو داشته باشه ؟ اره اب هم احساس داره ولی احساسش رو توی کریستال های تشکیل دهندش نشون میده ... اب در برابر عشق و محبت کریستال های زیبایی مثل دانه های برف تبدیل میشه در برابر حرف بد و تنفر به شکل نا موزون و نا منظم تبدیل میشه . ازمایشاتی که روی اب کردن اب را توی لیوان کردن و روش بر چسب زدن نوشتن ارامش و عشق و اطمینان و یه مشت چیز خوب کریستال های اب بسیار زیبا شدن همین اب رو با برچسب دیگه گذاشتن تنفر . خشم . غم .نامردی. کریستال ها به شکل زشت و قهوه ای رنگ در اومد .... یادوتونه میگفتن بدین فلانی دعا رو اب بخونه بده بچه ات بخوره تا خوب بشه بخاطر همینه کریستال های اب در برابر دعا شکل ارام و یکنواختی رو میگیرن و همون در درمان موثر هست شما اگه می خواید یه اب چاه رو بخورید کافی هست یه دعا روش بخونید و با خلوص نیت بخورید کریستال های در هم رفته به صورت نمظم در میان و اب قابل خوردن میشه . شما حتی اگه یه لیوان اب رو تو تهران در نظر بگیری و واسه همون تو یه شهر دیگه دعا کنی یا فحش بدی داری با احساسات اب بازی میکنی اصلا باورت میشه ؟ اب احساس داره با احساسات کسی بازی نکنید حداقل جلوی اب چون اگه فکر می کنی طرف نمی رنجه اون اب کنار دستت حتما میرنجه ؟؟؟!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:31  توسط ستاره | 

ای عشقت بهانه ی من، آتش زد به هستی من

روی چو گلشن تو هر لحظه به دیده ی من

اگرچه عشقت زیبا بود

قشنگتر از هر رویا بود

به جان من چون آتش بود، آی، آتش بود

به خرمن جان افتادی

ای عشقت بهانه ی من، آتش زد به هستی من

عشق تو تا ابد در وجود من

نام تو هر زمان بر لبان من

می تپد قلبم با شنیدن نامت هردم

گشته لبریز از مهرت سینه ام

شد بهار خزان عمر من ز عشق با شکوه تو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:8  توسط ستاره | 
الهی، اگرچه نور در عبادت است اما کار به عنایت است.

           آنچه دوختی در پوشیدیم، هیچ از ما نیامد از آنچه در کوشیدیم

           آنچه روا می داری، می دار و این برداشته ی خود را فرو مگذار

           الهی، دلها نور جمال جهانتابت را جویایند و زبانها ذکر حضرتت را گویایند

           نظر دریغ مدار الهی، نظر دریغ مدار...

                                                                 مناجات نامه - خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط ستاره | 
رسیدند رسیدند رسولان نهانی درآرید درآرید برونشان منشانید دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند که ایشان همه کانند و شما بند مکانید مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید که ایشان همه جانند و شما سخره نانید بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید خموشید خموشید خموشانه بنوشید بپوشید بپوشید شما گنج نهانید به دیدار نهانید به آثار عیانید پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:28  توسط ستاره | 
می‌دانم حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم! دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست ...! به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از ديدگانِ دريا نيست! سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ می‌دانم که می‌مانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران می‌آيد. مگر می‌شود نيامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟ پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟! تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام تمامم نمی‌کنی، ها!؟ باشد، گريه نمی‌کنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد. چه عيبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و آسمان هم که بارانی‌ست ...! آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش هی مرا می‌نگريست جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود. مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال خبر داد و رفت. نه چتری با خود آورده بود نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...! رو به شمالِ پيچک‌پوش پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد نشانم داده بود من منظورِ ماه را نفهميدم فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد او نبود، رفته بود او او رفته بود و فقط روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود. آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم هی آوازت داده بودم بيا يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد جز من کسی تُرا نديده بود تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی. يادت هست زيرِ طاقیِ بازار مسگران کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را! يادت هست من با چشمان تو اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را گريسته بودم و تو نمی‌دانستی! آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود، دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار هر دو پَرپَر زدند، رفتند بر قوسِ کاشی شکسته نشستند. حالا بيا برويم برويم پای هر پنجره روی هر ديوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را برای مردمان ساده بنويسيم مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من هوای تازه می‌‌خواهند! ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی. يادت هست؟ گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز همين گهواره‌ی بنفش همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟ ها ری‌را ...! من به خانه برمی‌گردم، هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط ستاره | 
بعضی وقتها هر چی سعی می کنی حرف دلت و بزنی نمی شه انگار خودتم نمی دونی چته استادم می گفت اونائیکه دائم به دیگران عشق می ورزن ،محبت می کنن ولی از این معقوله چیزی دریافت نمی کنن اینطوری میشن یعنی یک دفعه به خودشون میانو می بینن خالین خالی خالی........................
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:13  توسط ستاره | 
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما،اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط ستاره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:52  توسط ستاره | 
خداوند تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه دردي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است (دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:53  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
مهر ایرانیان-موسسه خیریه حامی
ریما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM